بچهی همسایه سر و صدا میکرد. میشد روی سر و صدای او آنقدر متمرکز باشم که یادم برود دارم به چیزهایی فکر میکنم. چیزهایی که من به آنها فکر میکنم شنبه، یکشنبه، دوشنبه و بقیهی روزها و ساعتها... " ببخشید آقا/خانم؟ امروز چند شنبه است؟" امروز همان دیروز است. همان بقیهی دیروزهای دیگر... من هم چه به صدای بچهی همسایه فکرکنم چه این کار را نکنم باز درگیر همان دنیای ذهنی خودم هستم؛ همان ذهنیت تکرار پذیر، تا ابد تکرار پذیر... صدای پچپچه نبود؛ دعوا بود؛ کافی بود سرم را بگذارم روی کف سرامیکهای هال؛ زنِ همسایهی پائینی فحش میداد؛ صدایش جیغ تیزی میکشید توی
برچسب:
نویسنده: حمید شاکری
تاريخ: پنجشنبه
13 آبان
1395 ساعت: 11:34